






دانلود رمان شاید pdf از لیلی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان شاید
قانون خود ساخته ای تا این اندازه بی اهمیت بود. نگاهم دوباره برگشت روی عبارت بهشت و جهنم. دلهره ی خفیفی توی دلم پیچید. دلهره ی مواجهه با ناشناخته ها و نا منتظره هایی که پیش رویم بودند. حواس پرتی ام، پرت شد. تماِم تلاش مامان برای آهسته حرف زدن، بی فایده بود. نگاهم بالا رفت و تو کتابخانه ی کوچک قدیمی سیما که شش سالی بود مال من شده بود و هنوز، حتا با نبود صاحبش نام او را به خود داشت…
قسمتی از متن رمان شاید
دلم می خواست زودتر برود تا خیالم از در امان بودنش راحت باشد. باشه تو برو… من میخورم. دلم میخواست تنها هم باشم. به طرف در رفت. قبل از بیرون رفتن برگشت و باز نگاهم کرد. چقدر دردناک بود که سرنوشت من احتمالا در انتظار او هم بود. فقط میتوانستم دعا کنم شاهین و شاهرخ لااقل با خواهرشان مهربان تر باشند. دری که پشت سرش بسته شد برداشتم و به سیبی غذا دوختم؛ محبت مامان! علی رغم همه ی ضعفم نتوانستم برای خودم و به غذاها پوزخند نزنم. باز هم گوشه ی لبم سوخت. این زخم ها را جلوی چشم همان مامان با محبت برداشته بودم و صدایش درنیامده بود حق داشت. شاهرخ کم او را هم کتک نزده بود.
ولی توی آن لحظه شوهرش هم آنجا ایستاده بود. در تمام این چهار روز از همان وقتی که شراره من را هل داد توی حیاط و شاهرخ پشت سرمان آمد تو و مامان با چشم های ترسیده و هراسان شیر آب را بست و رفت توی خانه، از همان موقع جز این سینی های غذایی که می داد شیما برایم بیاورد، محبت و حمایتی از او ندیده بودم. اصلا مگر توی تمام این سال ها وقتی که شوهرش و پسرهای او، وقت و بی وقت، با بهانه و بی بهانه زیر مشت و لگد و ضربات کمربند می گرفتندم حمایتی کرده بود؟ فقط خودش را از مهلکه دور کرده بود. فقط پنهان شده بود. به ساعت روی دراور نگاه کردم. الان کلاس فیزیک داریم بچه ها سر کلاسن.
چه جوری از اینجا خلاص بشم؟ خدایا! همین جوری داره غیبتام زیاد میشه. هفته ی اول هم نگذاشته بودند بروم و رهایی از این وضعیت چقدر دور و محال به نظر می رسید. چه جوری از اینجا فرار کنم؟ به کجا فرار کنم؟ بغض راه گلویم را گرفته بود و سخت و دردناک نفس میکشیدم اگه دوباره نتونم برم دانشگاه…قطره های گرم اشک روی صورتم قل خوردند و شوری اشک اول زخمم را سوزاند و بعد وارد دهانم و روی زبانم نشست. اگر دانشگاه نمیرفتم نابود میشدم همه ی امید و آرزوهایم نابود میشد….دانشگاه و از اینجا رفتن تنها راه نجاتم بود. وگرنه اگر از کتک ها و خرده هوس های پسرها و دامادهای او جان سالم به در می بردم راهم به خانه ی یکی مثل همان ها ختم میشد…
قانون خود ساخته ای تا این اندازه بی اهمیت بود. نگاهم دوباره برگشت روی عبارت بهشت و جهنم. دلهره ی خفیفی توی دلم پیچید. دلهره ی مواجهه با ناشناخته ها و نا منتظره هایی که پیش رویم بودند. حواس پرتی ام، پرت شد. تماِم تلاش مامان برای آهسته حرف زدن، بی فایده بود. نگاهم بالا رفت و تو کتابخانه ی کوچک قدیمی سیما که شش سالی بود مال من شده بود و هنوز، حتا با نبود صاحبش نام او را به خود داشت...