






دانلود رمان توسکا pdf از هما پور اصفهانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان توسکا
توسکا با ورود ناگهانی به دنیای بازیگری، از یک دختر ساده به ستاره ای تبدیل می شود که همه او را می شناسند. اما این شهرت تنهایی عمیقی برایش به ارمغان آورده است. تا اینکه شخصی به او نشان می دهد که به صورت واقعی به او علاقه دارد، نه به چهره مشهورش. اما در دنیایی که همهچیز ساختگی است، آیا عشق آنها شانسی برای زنده ماندن دارد؟
قسمتی از متن رمان توسکا
خودمم می دونستم…محال بود بابا رو حرف من حرفی بزنه …اوایل بیشتر سختگیری می کرد. دوران دبیرستان خیلی بهم گیر می داد و به خواسته های دلم توجهی نداشت…ولی وقتی دانشجو شدم و وقتی دید که با همه دخترا فرق دارم کم کم بهم اعتماد کرد … حالا هم می دونم که اگه بگم می خوام این کارو بکنم حرفی روی حرفم نمی زنه چون می دونه که بی گدار به آب نمی زنم ولی نگران می شه… دوست ندارم بابام اذیت بشه … طناز زد سر شونه ام و گفت: اونور خیابون یه ساندویچ فروشی هست … بریم یه ساندویچ بزنیم تو رگ … از فکر و خیال اومدم بیرون و تازه یادم افتاد خیلی گرسنه ام…درخونه رو با کلید باز کردم و رفتم تو … حیاط با صفای خونه طبق معمول حالمو عوض کرد … یه حیاط نقلی که دور تا دورش باغچه بود و درختای میوه…. فقط یه قسمت کوچولوش باغچه نبود که اونم جای تاب من بود …
یه تاب دو نفره که همیشه با بابا می نشستم روش … حوض گرد وسط حیاط طبق معمول لبالب پر از آب بود و داخلش چند تا ماهی گلی شنا می کردن … کنارش یه تخت گذاشته بودیم و دور تا دورش گلدونای شمعدونی … بابا روی تخت نشسته بود و طبق معمول کتاب حافظش توی دستش بود و شاهنامه اش کنار دستش … از وقتی که بازنشسته شده بود اکثر مواقع توی خونه و کنار من و مامان بود …. و ماچقدر از این بابت خوشحال بودیم … بابام فرهنگی بود و مدیر یه مدرسه دبیرستان پسرونه … اینقدر توی زمان خدمتش مهربون و خوش مشرب با بچه های مدرسه رفتار می کرد که الانم بعضی وقتا بچه های مدرسه می یومدن خونه دیدن بابا … بگذریم … در که باز شد سر بابا اومد بالا … با دیدن من گل از گلش شکفت و گفت: به به شکوفه بابا …
لبخندی زدم و گفتم: به به عشق توسکا … بابای من به خدا من اسمم توسکاست … می خواستین اونروز که اسم درخت رو می ذارین روی من فکر اینجاشو هم بکنین … حالا دیگه منو هی گل نکنین … من درختم! بابا خندید … پیشونی منو که تازه نشسته بودم رو تخت بوسید و گفت: اسم تک گذاشتم رو دخترم … چون دخترم هم تکه! خب دیگه لوسم نکنین … چه خبر جناب آقای مشرقی؟ دیگه بچه های دلبندتون بهتون سر نزدن؟ بابا با خنده سری تکان و گفت: از دست تو … این بندگان خدا ماهی یه بار یه سری به من پیرمرد می زنن … پریدم وسط حرفش و گفتم: هی جناب مشرقی حواستونو جمع کنین … حق ندارین به بابای من بگین پیر
بله بله…من با داشتن گلی مثل تو مگه پیر هم می شم؟ از لب تخت بلند شدم که برم توی اتاقم لباسمو عوض کنم … اگه می نشستم تا شب می خواستیم با بابا اره بدیم و تیشه بگیریم … از حرف زدن با هم هیچ وقت خسته نمی شدیم. در همون حالت ایستاده گفتم: گل نه ! … درخت! رسیدم به در شیشه ای خواستم بازش کنم که مامان از اونور بازش کرد … یه سینی دستش بود که توش هندونه قاچ شده قرمز چشمک می زد … آب از لب و لوچه امراه افتاد … دستمو بردم جلو گلشو کندم گذاشتم توی دهنم و گفتم: سلام پری جون….سلام به روی ماهت…