






دانلود رمان چشمان زغالی pdf از راضیه عباسی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، ازدواج اجباری
خلاصه رمان چشمان زغالی
آیلار که به نا حق متهم شده، مجبور به ازدواجی تحقیر آمیز با برادر مردی می شود که قلبش را دارد. آن شب شوم، وقتی او را با چشمانی پر از اشک و خشم به سوی حجله می برند، نگاه های سوزان سیاوش را پشت سر خود حس می کند. اما آیلار دختری نیست که به این سادگی تسلیم شود. آیا او می تواند در این جهنم اجباری، هم عشقش را حفظ کند و هم انتقام بگیرد؟
قسمتی از متن رمان چشمان زغالی
رضا گفت: هر کی که هست مادر زنش خیلی دوستش داره بانو گفت: شاید بابا باشه. عصری به جمیله گفتم بهش بگه برای شام آبگوشت داریم بیاد اینجا، اما نه پدرشان نبود. آیلار توی تاریکی قامت مردی را تشخیص داد که حتی با حدس حضورش قلبش به تبش می افتاد و چند ثانیه بعد وقتی صدای سیاوش توی حیاط به گوش می رسید یقین پیدا کرد که خودش است. جلو آمد و سلام و علیک کرد. یک سبد تخم مرغ توی دستش بود و یک نایلون که مشخص نبود داخلش چیست. احوال پرسی اشان که تمام شد منصور گفت: سیاوش بیا بالا روی تخت بشین…
سیاوش اما لبه تخت و کنار آیلار نشست و گفت: نه ممنون همینجا خوبه مردک بی انصاف بود رحم نداشت. شهری شده بود. تیپ شهری میزد. ادکلن شهری میزد و خبر نداشت بوی ادکلنش چطور هوش از سر دخترک زیبا روی دهاتی می برد. رحم نداشت با آن تیپ و با آن بوی ادکلن می آمد ور دل دخترک بیچاره که قلبش برای ثانیه ای هم نشینی پر پر میزد می نشست. رضا اصرار کرد: بیا بالا سیاوش جان اونجا چرا ؟ سیاوش گفت: ممنونم رضا جان. همین جا خوبه…رو به زن عمویش گفت: دلم براتون تنگ شده بود. خیلی وقته ندیدمتون. گفتم هم یک سری بزنم هم که یک سوغاتی ناقابل آوردم براتون بیارم. منصور دست هایش را به هم مالید گفت: دستت درد نکنه.
رد کن بیاد سوغاتی…سیاوش گفت: کور خوندی به این زودی سوغاتی بدم. اول صبر کن این آبگوشت بانو پز بخورم بعد … سرش را توی جمع گردانند وگفت:صبر کنید بانو پخته دیگه درسته… بانو با خنده سر تکان داد: آره من پختم بخور نوش جونت. سیاوش کاسه مقابل آیلار را برداشت و گفت: پس این مال من…عاطفه گفت: صبر کن برات کاسه و قاشق میارم. سیاوش: نمی خواد بابا همین خوبه. بانو کاسه اش را مقابل آیلار و گذاشت وگفت: تو بیا با من بخور…آیلار آهسته به سیاوش که کنارش نشسته بود گفت: قاشقش دهنیه و سیاوش بدون آنکه نگاهش کند همان طور که مشغول غذا خوردن بود زمزمه کرد: خوشمزه گیش به همینه…آخ بیچاره دخترک بی گناه، دخترک که دیگر قلبی در سینه نداشت…