
دانلود رمان عمارت ارباب pdf از زهرا قلنده
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اربابی، ازدواج اجباری
خلاصه رمان عمارت ارباب
سال دوری از وطن برای آریا مهر کافی بود تا خودش را فردی آزاد بداند، اما بازگشت به ایران و اجبار مادر و مادر بزرگ، او را دوباره در بند اربابی عمارت و روستا قرار می دهد. ورود آنیل و مادربزرگش به این خانه، نقطه عطفی می شود که زندگی هر دو را تغییر می دهد. سرنوشت به شکلی غیر منتظره آریا و آنیل را روبهروی هم قرار می دهد تا در جدال با گذشته و حال، حقیقت را بیابند…
قسمتی از متن رمان عمارت ارباب
بوی قورمه سبزی يادم اورد که چقد گرسنه بودم و حواسم نبود. خاتون خودش بهم غذا داد و بعدش دوباره خوابيدم. چطور سه هفته اين گچ رو تحمل کنم اخه؟ ياد ارباب افتادم…وقتی پيدام کرد چشماش از نگرانی لبريز بود. بهم گفت خداروشکر که زنده ای. يعنی براش مهم بود؟ بهش که فکر ميکنم دلم مي خواد بازم احساسش کنم… بازم بهش تکيه کنم!! به خودم نهيب زدم: انيل احمق يادت بيار اون کيه و خودت چه جايگاهی داری…اون ارباب اين عمارته و تو خدمتکارشی… بغض کردم… دلم يه تکيه گاه مي خواست… که مثل ارباب قوی باشه، محکم باشه، جذاب باشه! اوه خدايا…من چم شده؟ چرا اينجوری شدم؟ اينقد بی جنبه بودم و خودم خبر نداشتم؟ با يه محبت کوچیک خودمو باختم؟ سعی کردم بهش فکر نکنم…
اما نميشد…تا لحظه ای که خوابم برد تصوير ارباب جلو چشمام بود….يه هفته ای گذشته بود و با کمک عصا مي تونستم حرکت کنم. شيدا موضوع رو به مدرسه گفته بود و چون اول سال بود خداروشکر مشکلی نبود. صبح ها شيدا مي رفت مدرسه و عصرا هم با درس مي خونديم. هم رشته نبوديم اما تمام جزوه ها رو از همکلاسی هام مي گرفت و برام می اورد. مانيا دختر خاله ارباب تازه رفته بود و خونشون و سرگرمی منو شيدا تموم شده بود. تو اين چند روز رفتاراش با اربابو و بی توجهی ارباب به خودش رو زير ذره بين مي ذاشتيم و مسخرش مي کرديم. از رو هم نمي رفت ماشالله…من به شيوا هم شک داشتم. اخه خيلی دور و بر ارباب مي چرخيد بعيد نبود عاشق ارباب باشه! عصر يه روز خنک پاييزی بود و با شيدا تو باغ درس مي خونديم که يه ماشين اومد تو باغ.
ما داشتيم با تعجب نگاهش مي کرديم که تيرداد پسر دايی ارباب با يه دسته گل پياده شد و اومد سمتون: سلام عرض شد خانما… شنيدم تو اين عمارت يکی بی احتياطی کرده پاش اوف شده. بی اختيار زدم زير خنده. همراه شيدا سلام کرديم که اومد پيشمون. دسته گل رز قرمزی که دستش بود رو گرفت سمتم: خدا بد نده. ازش گرفتمشون: ممنون. چرا زحمت کشيدين؟؟ زحمتی نبود. الان حالت چطوره؟ من همين ديروز از مانيا شنيدم. خوبم. ممنون از اينکه تشريف اوردين. خواهش ميکنم. ارباب خونه نيست؟ شيدا جواب داد: هنوز نيومدن. شما هم بفرماييد تو. بيرون سرده. اوکی. خودتون هم بريد تو. و چشمک محسوسی بهم زد و رفت سمت عمارت. خودمو زدم به بيخيالی و سعی کردم فکرای دخترونه نکنم. هر چند فکر و خيال ارباب يه هفتست برام خواب و خوراک نذاشته…شيدا خواست مزه پرونی کنه که گفتم: نظری ندارم. بيخيال!!