






دانلود رمان نفس گرگ pdf از محبوب_ت
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، طنز
خلاصه رمان نفس گرگ
قصه از جایی شروع میشه که نیلو دختری ساده نیست و تغییرات غیر عادی ای رو تجربه می کنه. در همین زمان، سموئل قدم به زندگیش می ذاره تا نقش محافظش رو ایفا کنه…
قسمتی از متن رمان نفس گرگ
همیشه فکر می کردم این چیزا مال داستانا و فیلماست. هرچند اگه اون روز دست اون پسره تیکه پاره نمی شد، قطعا باور نمی کردم. همیشه چیزی بوده که بر طبق اون افسانه ها به وجود اومدن. خب… این خلاصه ی کوچکی بود از تو. از این جا به بعد میریم سر اصل مطلب. دوست داشتم الان تنها می بودم تا این قضیه رو هضم کنم. اما کنجکاوی امونم رو بریده بود. می خواستم بدونم اون کیه و چه معامله ای می خواد باهام انجام بده. شاید هم داشت دروغ می گفت… ولی همچین دروغ مضحکی؟ موجودات ماورایی حقیقت دارن. تو گ…پریدم وسط حرفش و گفتم: میشه انقدر تکرار نکنی؟ ما الان درست وسط یه کافیه ایم! دور برمون هم کلی آدم نشستن. خونسرد گفت: اونا چیزی نمی شنون. هوم… اون وقت چرا؟! مغرور گفت: چون من می خوام.
حرف هاش واقعا گیج کننده بود. نفسش رو کلافه فوت کرد و گفت: اگه ساکت بمونی برات توضیح میدم. یعنی چی که تو می خوای. شنیدن که دست خود آدم نیست. منتظر نگاهش کردم که شروع کرد. موجودات ماورایی در حقیقت وجود دارن. گرگینه ها…جادوگر ها…خوناشام ها…البته موجودات دیگه ای هم هستن که فعلا تو بحث ما جایی ندارن. حرف هاش رو تو ذهنم مرور کردم. موجودات ماورایی در حقیقت وجود دارن…گرگینه ها… جادوگر ها… خوناشام ها… اگه یکم دیگه از این اطلاعات در هم به ذهنم می رسید، قطعا منفجر می شد. یعنی ممکنه خودش هم یه آدم عادی نباشه؟ اصلا من دارم به چی فکر می کنم! احمقانست. شاید دارم خواب می بینم. آخه مگه میشه…
قطعا این یه خواب نیست…دارم دیوونه می شم! البته اگه تا الان نشده باشم…وقتی سکوت دیانا و سابین رو دیدم که هردو خیره رفتار من بودن، تک سرفه ای کردم تا حالت جدی به خودم بگیرم. خب ماهیت تو… یعنی هردوتون چیه؟ سابین با لبخند گفت: خوناشام…خوناشام اصیل. این بار به معنای واقعی کلمه گوشم سوت کشید. لبم رو با زبون تر کردم. یعنی… الان… چند دقیقه پیش… چیزی که گوشه لب دیانا بود… خون بود؟! نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم. کجا؟ در جواب سوال سابین گفتم: ببخشید… ام… من باید تنها باشم…یکم برای هضم این قضایا… وقت لازم دارم. به سختی تلاش کرده بودم، تا لرزش دست هام به صدام سرایت نکنه. خواستم قبل از این که مخالفت کنن از کافه بزنم بیرون که دستی روی کمرم نشست. صدای بمی کنار گوشم گفت: برای رفتن یکم زوده…