خلاصه کتاب:
دختری زیبا که پدر و مادرش را در یک حادثه از دست داده، تنها با کسی که عمیقاً دوستش دارد زندگی میکند. اما سرنوشت او را به خانهی صمیمیترین دوست پدرش میکشاند، جایی که با افراد جدید و ماجراهای غیر منتظرهای روبهرو میشود. در این میان، رازهای گذشته کمکم آشکار میشوند و زندگی او را برای همیشه تغییر میدهند...
خلاصه کتاب:
عقیق نام من است. گوهری که در دل کوه های رنج رشد کرده و هیچ محرمی جرئت تلفظش را نداشته. من، صدایی هستم که هرگز شنیده نشد، دریایی از درد که هیچ موجش به ساحل نرسید...
خلاصه کتاب:
پریا هرگز فکر نمیکرد روزی مجبور شود با دشمنش ازدواج کند! اما برای پرداخت بدهی پدر، چاره ای نداشت. ازدواج صوری یکساله با استاد دانشگاهش که اتفاقاً پسر همان کسی بود که خانواده شان سال ها با آن ها دشمنی داشت. اما این قرارداد ساده، به ماجرایی پیچیده تبدیل شد که هیچکدام انتظارش را نداشتند...
خلاصه کتاب:
ویکتور یک اسم، یک افسانه. هیچ کس جرئت نداشت با او در بیفتد. تا اینکه رقاصی خطرناک وارد بازی شد. او تنها کسی بود که ویکتور را به مرز شکست کشاند...نه با مشت، نه با سلاح، بلکه با پیچ و تاب های مرگبارش. آیا این بار، ویکتور واقعاً می بازد؟
خلاصه کتاب:
پس خانواده ات هم برایت حرمتی قائل نبودند؟ همانطور که بر مبل تکیه داده بود و پاکت سیگارش را در دست می گرفت، تبسمی کمرنگ بر لب آورد...من برای آن خانواده مثل یک غریبه بودم...رفتم تا پایان این ناسازگاری باشد. نوشین با ناباوری صندلی خود را جا به جا کرد. مایک، خانوادهات...چرا آن ها را پشت سر گذاشتی؟ سیگار را به لب گرفت و با کشیدن فندک، شعلهای روشن شد. نوشین، همین اندازه گفتنش هم دردناک است... بیشتر از این نخواه.
خلاصه کتاب:
پناه…میدانی، ما همیشه در این وادی، دو مسیر جدا پیمودیم. تو در سینه ات، عشق را میشناختی و از راز دوست داشتن آگاه بودی. پدر و مادرت ده سال در بی فرزندی سوختند و تو نمیخواستی این آتش را دوباره تجربه کنی. اکنون می فهمم…اما مرا نیز ببین! میدانم زود بود… زودتر از آنکه بذر پدری در من بروید. آن هم فرزندی از تو! همه گمان می کردند تو خواهر منی و تو خود خواستی که پرده دار رازمان باشم. پس چگونه فریاد میزدم؟! که خواهرم از من…از این خاکسترِ بی فروغ…گلی شکفته است؟!
خلاصه کتاب:
سپهر و لیلی، دو نفری که روزی یک خانواده بودند، اکنون در دنیاهای متفاوتی زندگی میکنند. اما وقتی رمان لیلی به دست سپهر میرسد، او متوجه میشود که هیچ چیز تصادفی نیست...
خلاصه کتاب:
لیانا، عکاس جوان، برای ثبت تصاویر طبیعت به حومه شهر میرود، اما سرنوشت او را به پنج مرد مرموز پیوند میزند؛ کسانی که رازهای خطرناکی دارند. این آشنایی، مسیر زندگی او را برای همیشه تغییر میدهد...
خلاصه کتاب:
پرواز هر شب همان کابوس را میبیند: مردی با چهره ای بدون ویژگی که او را به سمت پرتگاهی میکشاند. دکتر، متخصص اختلالات هویت، میداند این فقط توهم نیست، این پیامی از دنیای موازی است. اما وقتی مافیا وارد بازی میشود، مرز بین واقعیت و توهم محو میشود. آیا پرواز قربانی است... یا سلاح؟
خلاصه کتاب:
من حامیام... انسانی زخمخورده که عهد کردم جهان را از هر آنچه ظالمانه است، پاک کنم. غافل از اینکه مسیر تقدیر، دختری را پیش پایم می اندازد که تمام باورهایم را به چالش میکشد. دختری رنجکشیده که نیاز به مهر داشت... و من در این راه، حتی از خودم هم گذشتم.
خلاصه کتاب:
از رفتنِ او آغاز شد داستان، "مادر" نگو، نامش بود پوران. چرخ های زندگی شد بهانه اش، ویلچرِ یونس، پایانِ فسانِـش. نه از گسِ تنهایی، از دردم بگو، سال های بی او، زخمی تـا استخـون. آلبومِ کودکی، برگ های خالی، یک بار، فقط یک بار، پر کن این والی: عـــشق...
خلاصه کتاب:
زندگی ات یک کلون بوده، بدون اینکه بدانی! لونا، پس از نقل مکان به نیویورک، متوجه می شود زندگی سابقش فقط یک برنامه ریزی دیجیتالی بوده است. اما وقتی پا به آسایشگاه رایموند می گذارد، متوجه می شود آنجا مرکز یک آزمایش مخفی است؛ جایی که خط بین واقعیت و توهم شکسته میشود، و او اسراری را کشف میکند که...
خلاصه کتاب:
حمله ور شد! مرا مثل طعمهای میان بدن سوزانش و دیوار سرد به دام انداخت. نفس هایش را روی صورتم حس کردم، آن گاه با صدایی که مثل آتش در تاریکی میلرزید، پرسید: «این جادوی عاشقانه را از کدام جهنم آموختهای؟» من با بی تفاوتی شانهام را بالا انداختم و با چهره ای معصوم فریاد زدم: «به خدای نامرئی، نمیدانم!» او، مثل کسی که آخرین نخ امیدش پاره شده باشد، سرش را تکان داد و غرّید: «حالا فهمیدم... قاتل من، همین نگاههای شیطانی همسر لعنتی ام است! امیـــــررررر!
خلاصه کتاب:
نیلا، نماد شیطان صفتان مدرن، امیریل تجلّی ایمان را به بازی میگیرد. اما در این تقابل، هر دو کشف میکنند که خط بین عشق و نفرت، باریکتر از آن است که تصور می کردند...
خلاصه کتاب:
اسکات کری ظاهرا دچار یک بیماری شده است. ظاهر او تغییری نکرده اما وزنش مدام در حال کم شدن است. یک چیز عجیب و غریب هم درباره بدن او وجود دارد، وزن او بی لباس و با لباس یکسان است. اسکات نگران این موضوع میشود و با دکتری مشورت میکند. از سویی دیگر او با دو زن همسایه خود که سگ هایشان روی چمن جلوی خانه او خرابکاری میکنند، اختلاف دارد، این دو زن میخواهند رستورانی راه بی اندازند و مردم مخالف آنها هستند؛ اما اسکات علی رغم اختلافش با آنها تصمیم می گیرد کمکشان کند. در این میان وزن اسکات پیوسته کمتر و کمتر میشود و اتفاقی عجیب و باور نکردنی برایش میافتد.
خلاصه کتاب:
پدر خورشید، کارگر سادهٔ کارخانهٔ امیرعلی کیان آراسته، در یک حادثهٔ ناگوار خسارتی چند میلیاردی به کارخانه وارد میکند. امیرعلی، مردی ۳۳ ساله و متأهل، به دنبال غرامت است. اما پدر خورشید توان پرداخت ندارد. پس امیرعلی شرط میگذارد: یا پول را بپردازد یا دختر بیستسالهاش، خورشید، را به ازدواج او درآورد. رفتار امیرعلی نشان میدهد که مردی هوسباز است؛ با وجود داشتن همسر، چشم به دختر جوان دوخته است. اما آیا واقعاً قصد او از این ازدواج، هوسرانی است؟ یا نقشهٔ دیگری در سر دارد؟
خلاصه کتاب:
دختری که بارِ سنگینِ تنهایی را به دوش میکشد... دختری که بیِ تکیهگاه، خود تکیهگاهی ست برای آنها که در طوفانِ زندگی به او پناه آوردهاند. با دستانی خالی، اما قلبی پر از عطوفت، از هیچ کوششی برای آنان دریغ نمیکند.پشتِ نقابِ استواریاش، قلبِ شکنندهای میتپد؛ آسیبی که پنهان میدارد، تا کسی ضعفهایش را نداند. با گامهایی استوار، راهی میشود تا زندگیِ عزیزانش را به نور امید روشن کند.اما در پسِ این همه قدرت... هنوز دختری ست از جنسِ احساس. گاه نیاز دارد سر بر شانهای بگذارد و بگوید: "من هم گاهی خسته میشوم..."دختری که گمان میکند احساساتش مردهاند... اما اشتباه میکند.
خلاصه کتاب:
باربد مهرزاد، مردی ۲۸ساله با نگاهی سرد و قلبی سنگی! خودشیفتگی در رگهایش جریان داره و غرورش، پردهای آهنین دور قلبش کشیده. مالک خطوط هوایی ست، اما عاشق سقوط دلهاست. هر دختری برایش یک سرگرمی موقته؛ مثل شامپاین، یک شب میدرخشد و فردا... خالی میشود. تا اینکه چشمانش به *او* میافتد و این بار، این باربد است که ممکنه سقوط کند...
خلاصه کتاب:
"شاهو، پسر کرد خوشچهرهای که دلها را میربود، اما خودش هرگز حاضر نبود اسیر عشق شود... تا اینکه روزی چشمهای نازنین دختری که در خانهٔ سرایداری مادربزرگش زندگی میکرد، ایمان و آرامشش را دزدید و او را در گرداب احساساتی ناخواسته غرق کرد."
ناب رمان: مرجع دانلود رمان برای موبایل و کامپیوتر. رمانهای عاشقانه، تاریخی، فانتزی و ... را با بهترین کیفیت دانلود کنید. ❤️📚📱\"
توضیحات متا خلاقانه: در ناب رمان، کلمات جان میگیرند و شما را به دنیایی دیگر میبرند. ✨ دانلود رمان و غرق شدن در خیال، همین حالا! 🌊
آمار سایت
1082 نوشته
806 محصول
0 کامنت
1 کاربر
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " ناب رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.