خلاصه کتاب:
همراز دختری که در گذشته اتفاقاتی افتاده که پدر و مادرش و از دست میده و با خالش زندگی میکنه و در این بین با آمدن عموی همراز و برگشتن همراز پیش خانواده پدریش و آشنا شدنش با امیر ارسلان ...
خلاصه کتاب:
داستان درباره دختری به اسم نغمه س که پدر و مادری معتاد داره و تو زندگیش مشکلاتی داره، تا اینکه پدر و مادرش تصمیم میگیرن نغمه با یک مواد فروش ازدواج کند و همین باعث میشه که مشکلات زندگی نغمه چند برابر بشه ...
خلاصه کتاب:
دستش به زور به توتِ قرمز رسید. با لبخندِ دلنشین آن را چید و در دهانش گذاشت. مزه ترش و شیرین اش، دلش را مالش داد و سرشار از حس خوب شد. توتِ قرمزی نوکِ شاخه درخت بود، دست دراز کرد برای چیدنش... اما همان لحظه دستی دورِش حلقه شد. ترسیده سر جایاش ایستاد. ضربان قلبش بالا رفت و گلویش خشک شد. بی بی بارها اخطار داده بود تنهایی پشت عمارت نرود. اما نتوانسته بود از توتها بگذرد... صدایی در گوشش نجوا شد: هیش، توت من! منم نترس. با شنیدنِ صدایش ترسش چند برابر شد. ار.. ارباب این...اینجا چیکارمیکنید؟! دست راستش را بلند کرد و به سمتِ توتِ قرمز برد و چیدش. آرام لب زد: اومدم برات توت بچینم. دخترک، لبهای لرزانش را باز کرد و توتِ قرمز را بلعید. خان زاده بود و قدرتمند ...
خلاصه کتاب:
عاشق بودند؛ هردویشان...!جانایی که آبان را همچون بت می پرستید و آبانی که جانا...حکم جانش را داشت... عشقی نفرین شده که در شب عروسی شان جانا را روانه زندان و آبان را روانه بیمارستان کرد...افگار داستان دختری زخم خورده که تازه از زندان آزاد شده به دنبال عشق از دست رفته اش، دوباره پا در عمارت مجدها میزاره و مردی که سال هاست فراموشی گرفته و دیگر هیچ نشانی از آن آبان قدیمی عاشق ندارد ...
خلاصه کتاب:
نمیدانم زمانی که زنگ کلیسا به صدا در میآید، چندین شیطانِ پنهان شده از مسیح (ع) در اعماق وجودم از ترس زوزه می کشند. زمانی که قطرات باران بر صورتم میچکند، سیاهی های درونم، از پاکی باران به کجا پناه میبرند. نمیدانم در جنگ بر علیه خودم، کدام من پیروز و کدام یک مغلوب دیگری میشود. اینک ناله های روحم را خفه میکنم و مصمم تر از هر وقت دیگری، به سوی او میروم. دستانم را در دستان آتشینش میگذارم و همپای سردرگمیهای ذهنم، میچرخم و میچرخم؛ تا زمانی که رقص مرا از پای در بیاورد …
خلاصه کتاب:
شهریار شریعتی، مدیر عامل بزرگ ترین شرکت مدلینگ ایران در کیش که پرونده کُشته شدن عجیب همسرش هنوز به سر انجام نرسیده، شبی در حاشیه ی خیابانی روستایی در شمال کشور، دخترِ بیهوشی را پیدا میکند که توانایی حرف زدن ندارد و چیزی از گذشته اش به یاد نمیآورد. تلاش برای پیدا کردن خانوادهی این دختر، شهریار را به زخم سر بازِ مرگِ دلخراش همسرش وصل میکند و...
خلاصه کتاب:
دیاکو تهرانی موفق ترین طلا و جواهرساز ایرانی بعد از چند سال به ایران برمیگرده و نوید برادرش مجبورش میکنه توی یک مهمونی شرکت کنه اواسط مهمونی متوجه میشه نوید داره به دختری دست درازی میکنه. گیتی رو نجات میده و وقتی میره دانشگاه میبینه استاد دانشگاه همون دختریه که نجاتش داده و....
خلاصه کتاب:
دختر قصه کافه داره و خیلی شیطون و شاده پسر داستان اما خیلی جدی و مذهبیه! این دختر، پسره رو به زور سوار موتور میکنه، میبرتش برف بازی، کله پاچه به خوردش میده، مجبورش میکنه نصف شبی از دیوار بالا بره.. دست تقدیر باعث میشه این دوتا آدم که هیچ شباهتی به هم ندارن، با هم رو به رو بشن و ... داستان آقا سید و این دخترک شیطونمون به کجا ختم میشه؟! چی میشه که این پسرِ مذهبی عاشق این دختر میشه؟
خلاصه کتاب:
نازنین دختر شیطون و زبون درازی که فکر میکنه با ازدواج کردن می تونه از گیر باباش در بیاد پس با خودش شرط می کنه به اولین کسی که خواستگارش بود جواب بده. اون با پسر دوست مامانش ازدواج می کنه و برنامه داره بعد عروسی در بره اما امین هم همین برنامه رو داره....؟
خلاصه کتاب:
در مـورد دخـتری بہ اسـم نیـلای که نخبـہ جهانـیہ و خیـلی از جاسـوس های آمریـکایی دنبـال از بیـن بردنـ نیـلایـن!یکـی از ایـن جاسـوس ها سایـس...فقـط با ایـن تفاوت کہ سایـه دنبـال انتقـام عشق سـیاه قدیـمیش از نیـلایہ..تو ایـن انتقـام گیـری سایـہ با حامـی پسـر مغرور و سـردی کہ از نیـلای متنفـره دوسـت میـشہ ولیـ نیـلای باهوشـ تر ای ایـن حرفاست. . .و توی همیـن گیـر و دار نیـلای ناخواسته عاشق حامی میشه و بـمب یہ اتفـاق بزرگـ کہ نیلای مهری و مجبور میکنه همسـر حامی حصـاری بشہ...ولـی حامی هنوز دلـش با سایـس ولی...
خلاصه کتاب:
از ديروز دارم زنگ ميزنم بهت چرا جواب نميدي دختر؟ با مرد پولدار خوش گذشت؟ گيتار را در كاور گذاشت و زيپش را بالا كشيد، به مريم نگاه كرد و لب زد. حالم خوب نبود كه جواب ندادم. مريم قهقهه زد و از پنجره ي كلاس به محيط دانشگاه خيره شد. ميگفتي واسه ات حلوا بيارم دلبر. با چشم هاي قرمز شده از فرط اشك به مريم نگاه كرد. ما ارتباطی نداشتيم مريم! مريم يك تاي ابرويش را بالا داد، از روي صندلي بلند شد و رو به روي گلاريس ايستاد.
خلاصه کتاب:
ماشینش را باز می کنم و خودم را در صندلی سمتِ شاگرد جای می دهم. صدای شُر شُرِ باران بر سقف ماشین سکوت بینمان را می شکند و من هم چشم می دوزم به قطره های درشت باران به روی شیشه که سعی در پیشی گرفتن از هم دارند. اما طولی نمی کشد که صدای گرفته اش این سکوت را می شکند: از کارت مطمئنی؟ به سمتش سر می چرخانم و این بار با دقت به صورتش خیره می شوم؛ به ته ریش هایِ جذابش، به لب هایی که هنگام حرف زدن قلوه ای می شوند. و در آخر به چشمان سبزش که جنگل را در خود نقاشی کشیده بودند. اما من همان هستم. هیچ چیزی در دلم تکان نمی خورد و این را مطمئنم.
خلاصه کتاب:
حامدِ ماجد! بزرگ ترین طلا فروشِ تهران! قد و بالای رعنا، هیکل زیبا، خوش چهره و خوش صدا...کسی که همهی دخترا براش سر و دست میشکنن! عاشقِ رفیقِ زنش میشه. کسی که برای انتقام اون رو عاشق خودش میکنه.... دِل میده به دِلش و....
خلاصه کتاب:
«وفادار من» جنگ نیم دختر آزادهای است که چشم به راه عقاید زندانیاش است. عقایدش را بهاسارت گرفته اند و او با موهایی رها روی شانههایش، بر بالای بلندترین سنگر، چشمانتظار ایستاده است. میان نگاهش یک دشت بینهایت لاله است. لالههایی سفید و پاک. مابین لالهها امید روییده است. امید به فردا...وفا... من برای باز گرداندن فرداها رفتهام... برای ماندن دشت لالهی سفیدی که سفید نخواهد ماند. برای بیداد نکردن حسرت در میهن رفتهام. مرا ببخش!
خلاصه کتاب:
آنا بعد از ده سال دوری به ایران برمیگردد. در فرودگاه با مرد جوانی روبهرو میشود. مردی که انگار او را خوب میشناسد! او با صمیمیت با آنا حرف میزند و نشانه هایی به او میدهد که آنا متعجب میشود! اما مشکل اینجاست...آنا او را نمیشناسد. مرد گمان میکند آنا با او شوخی میکند و قبل از رفتن به او یاد آوری میکند که قولی که به او داده را فراموش نکند!
خلاصه کتاب:
من سال ها تنهایي رو انتخاب کردم تا نه باعثِ مرگ کسی باشم و نه بانیِ عذابِ بشریت ....ترجیح دادم تنهایی عذاب بکشم و شومی سرنوشتم رو به دوش بکشم ، اما همیشه عذاب راه جدیدی برای رسیدن بهت پیدا میکنه!...
خلاصه کتاب:
صحرا دختری که زندگی تکراری خودش رو سپری میکنه، ناخواسته گیر اتفاقات عجیبی میافته. داستان از یه تاکسی شروع میشه، نه یه تاکسی معمولی، یه تاکسی مرگ آور! رانندهش آقاست؟ نه. میشه گفت همه چیز از اونجایی شروع شد که راننده خانم ما مقابل یک مرد عجیب قرار میگیره، اما فقط اون نیست و تو خونهی صحرا هم اتفاق عجیبی میافته.
خلاصه کتاب:
نهال، دختری ۲۸ ساله، تنها در خانهای کوچک زندگی میکند و صاحب یک کتابفروشی دنج و دوستداشتنی است. اما گذشتهای که پشت سر گذاشته، هنوز رهایش نکرده و روی آیندهاش سایه انداخته. اختلالی که با آن درگیر است، روی تصمیم هایش تأثیر میگذارد و او را از هر نزدیکی مردد میکند.
خلاصه کتاب:
گفته بودم بهت حاجی! گفته بودم پسرت بیماری لاعلاج داره نکن دختررو عقدش نکن.. خوب شد؟ پسرت رفت سینه قبرستون و دختر مردم شد بیوه! حاجی که تا آن لحظه سکوت کرده با حرف سبحان از جایش بلند شد و رو به روی پسرکش ایستاد..خودم کم درد دارم که با این حرفات مرهم میزاری روش؟ دستش را روی قفسه سینه اش میگذارد و کمی به عقب میرود..قلبم مچاله شده از پر پر شدن ناصرم ..چه میدونستم شب عقدش دسته گلم از دست میره؟ خانُم بزرگ با چشمان اشکی خیره حاجی میشود و دوبار روی پایش میکوبد. بمیرم برای ناصرم..حالا جواب دختره و خانوادش رو چی بدیم حاجی؟ سیاه بخت شد دختر مردم..
خلاصه کتاب:
دختری به اسم گندم که شوهرش مرده و قراره طبق رسم ساتی اون رو هم زنده زنده قبر کنن. خان روستا که برادر شوهرش میشه عاشقانه دوسش داره برای نجات جونش جلوی این رسم می ایسته و در عوض باهاش ازدواج می کنه همه چی خوب پیش میره تا این که...
ناب رمان: مرجع دانلود رمان برای موبایل و کامپیوتر. رمانهای عاشقانه، تاریخی، فانتزی و ... را با بهترین کیفیت دانلود کنید. ❤️📚📱\"
توضیحات متا خلاقانه: در ناب رمان، کلمات جان میگیرند و شما را به دنیایی دیگر میبرند. ✨ دانلود رمان و غرق شدن در خیال، همین حالا! 🌊
آمار سایت
1082 نوشته
806 محصول
0 کامنت
1 کاربر
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " ناب رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.